ديگران هم چيزهايي نوشته بودند: «جانم فداي رهبر»، «لبيک يا خامنه‌اي»، «Panama»، «Peru»، «انا ضد الصهيونيسم»، «رهبريم سلام السين»، «الموت لإمريکا»، «من البحرين تحية إلي الايران ابيه»، «علمنا قاعدنا علي الوحدة بين مسلمين»، «الشعب البحرين يريد إسقاط النظام»، «نساء العراق جنود القاعد الخامنه‌اي»، «زنده باد يمن»، «الجزاير و ايران قلب واحد»، «لبيک يا حسين سيدنا الخامنه‌اي»، «لبيک يا حسين لبيک خامنه‌اي»، «ثورة ثورة حتي النصر».
چشمم داشت بين کاغذنوشته‌ها مي‌چرخيد که جنب‌و‌جوش زياد شد. سر چرخاندم و آقا را ديدم که آمده بودند. شعارهاي امروز فرق داشت. «هيهات من الذلة» با لهجه‌ي عربي خيلي مي‌چسبيد.
جلسه با قرائت آياتي از قرآن شروع شد. خانمي اجراي جلسه را بر عهده داشت و پس از او نوبت به دکتر ولايتي رسيد که به ‌عنوان دبير کل مجمع جهاني بيداري اسلامي، گزارش فعاليت‌ها را ارائه کند.
از کشورهاي مختلف آمدند و حرف‌هاشان را ‌زدند؛ حتي اگر همه‌ي آن حرف‌ها از نظر ما مورد قبول نباشد. «هاجر عبدالباقي» از تونس، آزاده‌ي فعال زنان در دفاع از معترضان سوريه مي‌گويد: چو عضوي به درد آورد روزگار- دگر عضوها را نماند قرار. وي در صحبت‌هايش از همه مسلمانان مي‌خواهد اختلافات مذهبي را کنار زده و به ريسمان الهي چنگ زنند.
از حرف‌ها و لحظه‌ها يک ‌جاهايي بيشتر در ذهن آدم مي‌ماند. مثلاً زن يمني که در سخنانش گفت: «جاويد باد ياد شهداي يمن». يمني‌هاي حاضر در حسينيه روي برگه‌هايي به فارسي نوشته بودند: «زنده باد يمن». برگه هاشان را بالا گرفته بودند و به‌ عربي شعار مي‌دادند. زن يمني در صحبت‌هايش زنان سرزمينش را نمونه ايثار مي‌داند.
«عبدالزهرا جواد علي» از عراق هم از آن به خاطر ماندني‌ها بود. ‌گفت: «اين فخر شما است که به امام حسين(عليه السلام) مي‌رسيد. ... شما بهترين مصداق وصيت حضرت علي (عليه‌السلام)هستيد که فرمود: دشمن ستمگر و يار ستمديده باشيد».
نوبت سخنراني مادر «علي شيخ» از بحرين ‌رسيد. حاضران شعار دادند: «بالروح بالدم نفديک يا شهيد». منتظر بودم از پسرش بگويد که فقط چهارده سال داشته و با گلوله‌ي مستقيمي از فاصله‌ي سه متري شهيد شده بود. شب پيش در هتل به ما گفته بود پسرش با گلوله شهيد نشده، گلوله خورده اما هنوز زنده بوده؛ بلند شده، راه رفته، ولي زمين خورده و صورت و پيشانيش شکافته بود. بعد در همان وضعيت گاز اشک‌آور زدند و هيچ‌کس نتوانسته کمکش کند. در واقع پسرش از گاز سمي خفه شده بود.نيروهاي حکومتي هم يک استشهاد پر کرده بودند که داشته با دوستاش بازي مي‌کرده و زمين خورده و مرده است. مادر اين شهيد پيشاني‌‌شکافته‌ و گلوله‌خورده در صحبت‌هايش از خودش و از پسرش نگفت؛ از بحرين گفت و از زن‌هاي بحرين.
خانم سفيدرو و چشم‌آبي اتريشي در تمام مدت سخنراني مادر شهيد «علي شيخ» بحريني اشک مي‌ريخت. «امّ علي» گفت: «تمام درد و رنج‌هاي ما در برابر درد و رنج‌هاي حضرت زينب(سلام‌الله‌عليها) هيچ است.» صداي مترجم که مي‌لرزيد، قطع شد وقتي که ام‌ّعلي اين جمله‌ها را‌ مي‌گفت. وقتي «فضّل الله المجاهدين علي القاعدين» را که در ميان حرف‌هايش خواند، انگار چراغي درون قلبش حرف‌هايش را روشن مي‌کرد.
بعضي‌ لحظه‌ها حماسي‌اند. بعضي‌ها جنسشان غم دارد و بعضي‌ها عاشقانه‌اند. مثل ثانيه‌هاي بانوي آذري به اسم "مهپاره رضا آوا" پشت تريبون حسينيه. آن‌قدر لحنش مهربان و شيرين بود که گوشي دستگاه مترجم را گذاشتم کنار و ترجيح دادم صداي خود مهپاره را گوش بدهم. مهپاره همسر آقاي صمداُف است که حالا در آذربايجان در زندان است. مهپاره در حرف‌هايش گفت:
«سلام اي اميدمان، اي عزيزمان!
اي عزيز رهبر!
ما عاشق شما و فدايي شماييم.
من از آذربايجان آمدم. کنار خواهران عزيزمان هستم».
هموطنان آذربايجاني او فرياد ‌زدند: اسلام آزاد اولوب،حجاب آزاد اولوب
و او ادامه مي‌دهد:
«از شما کمک مي‌خواهيم براي آزادي.
از رهبر جانباز خواهش مي‌کنم براي زنداني‌هايمان دعا کنيد».
آنهايي که تا آن موقع گريه نکرده بودند، حالا چشمانشان تر شد. لازم نبود بفهميم چه مي‌گويد؛ عشقي که کلامش را صيقل مي‌داد، همه را تحت تأثير قرار داده بود. يکي از هموطناش که نزديک ما نشسته بود بلند شد و با لحن خاصي و به گويشي فارسي و آذري و با گريه، اشعاري به فارسي خواند. اشک‌هايش صدايش را خاموش کرد و نشست.
توي اين رفت و برگشت حرف‌ها چشمم خورد به يکي از مادران که با او حرف زده بودم. ... مادر پنج شهيد بود و مرتب مي‌گفت: الحمدلله. مي‌گفت اولي رفت الحمدلله. دومي رفت الحمدلله. سومي شهيد شد الحمدلله. چهارمي شهيد شد الحمدلله. پنجمي شهيد شد الحمدلله. اين‌ها را که گفت، بي‌اختيار بغلش کردم.
خيال مي‌کردم ديگر بعد از ده سخنراني همه خسته باشند، ولي آقا که شروع به صحبت کردند، همه به جنب‌و‌جوش آمدند. آنهايي که تا حالا پشت ستون بودند و چيزي نمي‌ديدند به هر زحمتي بود جابه‌جا شدند که آقا را ببينند. آنهايي که پايشان درد مي‌کرد و پايشان را دراز کرده بودند، حالا ديگر پايشان را جمع کردند که بتوانند يک سر و گردن بالا بيايند تا آقا را بهتر ببينند. يک دختر ايراني که پشت سکوي فيلمبرداري نشسته بود، روي زانوهايش بلند شد، آرنجش را گذاشت روي سکو، دستش را زد زير چانه و از وسعت ديدش لذت مي‌برد. خانمي سياهپوست که پوشش خاصي هم داشت، زد روي شانه‌ي همين دختر ايراني و چيزي گفت که متوجه نشديم. يکي از اطرافيان گفت مي‌گويد چون ديدن اين سيد حق همه است، شما نمي‌تواني مانع ديد ديگران بشوي. دختر ايراني خودش را پايين کشيد که حق ديگران را ضايع نکرده باشد. آقا که تا حالا همه‌ي حرف‌ها را گوش داده بودند، اين‌طور آغاز کردند: «اين‌جا خانه‌ي ‌شماست. اين‌جا متعلق به شماست».
.....................................................................................................................................................

منبع: رجانیوز